|
|
|
سلام خواهش می کنم واقعی روی این کار صحبت کنید *** می گذرد روزی با اسانس پیاز از چشمانی که درست معلوم نیست درچند هزارم ثانیه دیگر سرازیر می شوددرتیتر حوادث روزنامه چاقومی زنم خاطرات را درهجی چند اتفاق ساده بابا نان ندارد مادر... هیاهوی خبرنگاران گم می شودمن درهمین اتفاقاتی که معلوم نیست چند قرن پیش شیوع پیدا کرد روزی بااسانس پیاز هجی کنید نان های پدر را بالا آوردیم |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 10:53 توسط مریم هاشم پور |
|
|
با درود
وباز هم ممنون که به من سرزدید خودتون می دونید که من هنوز راه درازی درپیش دارم وتجربه نکرده ها بسیارند. این اولین ترانمه امیدوارم بروز کردنش چیز های زیادی واسم داشته باشه
صدای پاهات اومد ریتم نفس هات اومد توی دل هممون یه جوری لونه کردی نگاهای قشنگت اوناروبونه کردی *** یه روزی رو می بینم که روبروت میشینم تواز گلای مریم من ازچشاکه شب /نم تومیگی از عروسک من از دل مترسک تواز ازدل انارو بوی خوش گلابی من از جنگ بزرگا جنگای سرخ وآبی تومیگی که آسمون کلی ستاره داره ومن که پینه دوزه کفشای پاره داره السون وولسون میرسه باز زمستون بادل پاره پاره گورپدر ستاره توفکر یه عروسک روی لباسش پولک برقصه وبخونه درد مارو بدونه *** عیب نداره عزیزم زندگی اینجوریه باید باهاش بسازی یه بازیه سوریه می بره ما ی دوزیم توآتیشش میسوزیم هی که میری بالا تر همه آدما پر من میرم ویکی هس باید براش بخونی توشادیا وغم ها کنار اون بمونی السون وولسون پر می کشیم چه آسون
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 13:44 توسط مریم هاشم پور |
|
|
یه کار از 9 سالگی فریادی بی صدا از فدک تا فلک صدای کبود درد آه می شوم زنی را ... ...برای قبری که نمی یابم دوباره سپید می نویسم به گمشدگی پیکری سبز بعد از تو دفتر نقش باران داشت بعدتر یک شانه لرزان که چشمهاش را باید عاشقانه تر یسرایم.. 10/6/1386 و جدید ترین کارم.. از ازدحام اسکناس های رنگی دخیل می بندم به واژه مقدسی که شاید رسالتش بیشتر از ورد شبانه مادر بزرگ باشد 30/1/1387 |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 11:7 توسط مریم هاشم پور |
|
|
دولا دولا لای خاطرات کودکی ام جاخوش می کند وبه سرعت حرکت زمین به دورخورشید مسخره ا ی که تمام شب راخوابهای رنگی می بیند دستانش ویبره میرود میرقصد میان واژه ها وشعررا ازریخت می اندازد فرم ماشین معلقی که هوا را بی اونفس می کشد و من که بزرگ شده ام توی ذهنم جایی برای چپاندن این لحظه را ندارم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 23:17 توسط مریم هاشم پور |
|
|
این پست اولین قطعه ادبی من هست "نامه ای به مولای عشق " علی "ع" که تو جشنواره ولا مقام آورد خواهشا به این کا ر با عینک منتقدانه خوب نگاه کنید آقا صدا می رسد آقا؟ ومن پشت دریچه ای که پلهای ارتباطی اش مرا به تومیرساند هنوز حرف های ناگفته ای باتو دارم که برای گفتنشان میخواهم کلیشه هاراقیچی کنم می دانی اینجا چاه ها دردها را آه نمیشود وحرفها را صبورانه گوش نمی دهند نخل هاهم بهانه دست های پربرکت نمی گیرند همیشه پشت سه نقطه ها حرف های نا گفته ای باقی است سه نقطه ها روی دلم سنگینی میکنند از من گله نکن اگر بعضی از این حرف هارا به روی کاغذ می آورم آخر اندیشیدن به توهرناممکنی را درذهن بسته من بازمیکندآقا قبل ازمقدمه چینی حوصله شنیدن داری؟چه خنده دار مگر میشود مردی مثل تو..؟آقا به سوال های پوچ من پاسخ می دهی؟ هر چند سال هاست منتظر جواب نامه ات مانده ام آقا گاهی کودک بوده ای ؟ آیا با کودکان هم بازی بوده ای؟ شاید آن هاسواد خواندن ونوشتن نداشتند یافقط برای بردن کاسه های شیر به مقصد های معلوم ساخته شده بودند؟ صدا؟ صدامیرسد ؟شاید آن وقت ها چیزهایی برای اعصاب خوردی نبود چیز هایی مثل اینترنت وتلوزیون چه حرف هایی مگرآن وقت هاهم تلوزیون بوده ؟ توی تلوزیون هزاران باراسم تورا می گویند اما من گریه ام نمی گیرد اگر توبودی شاید تمثال تکراری توی طاقچه بااین تصویری که از توساخته ام خیلی فرق می کرد ...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 23:31 توسط مریم هاشم پور |
|
|
ممنون که سرزدید وقتش رسیده که بیشتر از این بهم رحم نکنید . این کاریه کار جدیده حسابی روش نظر بدید کفش ها قایق که نمی توانم بسازم در این امواج پر تلاطم شاید پارو هایش روی بازوانم سنگینی کنند من هم که بزرگ نیستم اول باید خاله سوسکه را وبعد پاتوی کفش های سهراب که خود به دنبال کفش هایش بود همیشه پاهایم توی کفش های جفت شده خودم بود اما این بارمی خواهم چشمانم را بشویم شاید غبار جاده از سمت دیگری بوزد تا جور دیگر...........
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 21:23 توسط مریم هاشم پور |
|
|
بازیگری تنها درمیان انبوه بازیگران ومن اولین کسی که تا آخر نمایش نامه رامی خوانم درک می کنم قبل از خواندن لبخندهای غرور روی لبم بودند با پاک شدن فیلم لبخندها هم پاک شدند مهم نیست .! اما حیف نمایشنامه راآب برده است آخر چه کسی بازیگر نقش اول من راازآب میگیرد تاریخ من شنا بلد نیست نمایشنامه ای با تیتر: شرقی ترین مرد تاریخ ومن به سوگ می نشینم مرگش را |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 21:25 توسط مریم هاشم پور |
|
|
هم وطن دست هات را در دست هام جا بگذار بغض هات درچشم هام اشک می شوند چقدرنزدیکیم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 21:22 توسط مریم هاشم پور |
|
|
امشب ستاره ها را می شمارم
به امیدی که دلم ستاره شود
فقط برای یک لحظه |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 13:9 توسط مریم هاشم پور |
|
|
اوپرزدوهی بالارفت
یکی یکی ازآسمان ستاره چید
حس غریب سقوط
لحظه هایی در اوج سکوت
گذشت ثانیه های امید
صدای انفجار یک احساس
وتکه تکه های لاشه ی یک ......... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 13:8 توسط مریم هاشم پور |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
|
درباره وبلاگ |
|
خیلی ممنون که به من سرزدید باید بدونید که من اول راه هستم وتنها دستای
گرمی مثل دستای شما دوستان می تونه منو جلو ببره منتظر پستهای بعدیم باشید |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 |
|
لینک دوستان |
| آرشیو پیوندهای روزانه |
| امکانات |
|
RSS
|